ناصر الدين منشى كرمانى
70
سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى )
7 - صفوة الدنيا و الدين پادشاه خاتون خاتونى بود عادله عاقله فاضلهء كريمه متفضله محسنه بلند نهمت و الا همت خوب صورت با طهارت و عفت ، عقيلهء كه هنگام ميلادش قابلهء اشفاق ابوين نداء و انى اعيذها بك در داده بود و كافلهء لطف ايزدش در خدر فتقبلها ربها بقبول حسن و انبتها نباتا حسنا مأوى بخشيده ، در مهد طفوليت از پستان دايهء لطف و ضمان شير عدل و احسان مزيده و در سن صبى از صباء عنايات يزدانى نفحات آداب پادشاهى و خاتونى استنشاق كرده و در حجر عصمت مادرى چون تركان خاتون باليده و انواع فضايل و كمالات نفسانى را كه مردان نامدار و شهرياران دولتيار را تحلى بدان دست ندهد احراز نموده و مصاحف و كتب كه به خط مباركش در كرمان و ديگر ولايات موجود است بر فرط فضل و هنرورى و وفور كمال و دانشورى او دليلى واضح است به هيچ قران و قرن گردش نه فلك و سير هفت اختر و امتزاج چهار عنصر چنو خاتونى بى همال پادشاهى خوب خصال ننمود و بر سپهر مملكت كرمان لابل بر سرير خاتونى ايران در ساليان بسيار و عامان بيشمار فرخندهتر از وى ستارهء طلوع نكرد و در باغ ملك دارى و بر چمن تخت نشينى خرمتر از وى شكوفهء و تازهتر از وى گل چهرهء جهانآراى از نقاب غنچه نگشود ، اگر صد بار ديگر داستان را * ز سر گيرند دوران جهان را همايون پيكرى فرخنده فالى * خجسته طالعى زيبا خصالى بزيب و فر او بر تخت شاهى * نخواهد ديد چشم پادشاهى با كورهء اين رباعى از بوستان طبع گوهر فشان او بيرون آمده است : هر چند كه فرزند الغ سلطانم * يا ميوهء بستان دل تركانم مىخندم از اقبال و سعادت ليكن * مىگريم ازين غربت بىپايانم و لها برد الله مضجعها آن روز كه در ازل نشانش كردند * آسايش جان بيدلانش كردند دعوى لب چون شكرت كرد نبات * در مصر سه سيخ در دهانش كردند و لها نور الله قبرها سيبى كه ز دست تو نهانى رسدم * زو بوى حيات جاودانى رسدم چون نار دلم بخندد از شادى آن * كز دست و كف تو دوستگانى رسدم و لها انار الله برهانها من آن زنم كه همه كار من نكو كاريست * به زير مقنعهء من بسى كله داريست درون پردهء عصمت كه تكيهگاه منست * مسافران صبا را گذر بدشواريست